هرکس که در آسمان و زمين است، حتي ماهيان دريا، براي جوياي دانش آمرزش مي طلبند . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
3  فرشته اي در زمين  4

   1   2      >
+ يک عشق (پنجشنبه 10/5/1387 :: ساعت 5:21 عصر )

اونقدر گريه کردم که نفسم بند اومد !


همين طوري نشستم و به عکسش خيره شدم . يه طوريه ! نمي دونم چيکار کنم . اونقدر نزديکه که از اينکه بدون روسري جلوش نشستم احساس بدي دارم . يادم مياد وقتي از فاطمه چيزي رو خواستم که فقط يه ديوونه ممکنه بخواد ، خيلي قشنگ گفت : آخه نا محرمه ! اي خدا ، چقدر بهش خنديدم . حالا خودم نگاهمو از اين عکس مي گيرم و با تمام وجود ، احساس مي کنم که سرخ شده م ...


 



جلوي پنجره نشسته م . هيچ کس خونه نيست .


آسمون ابري و گرفته س . حال بدي دارم . از سکوت اين طوري متنفرم . به آسمون خيره مي شم و منتظر مي مونم . هيچي نمي بينم . موسيقي ملايمي توي سرم مي پيچه و صداي قشنگ و دلنوازي مي خونه :


سراپا اگر زرد و پژمرده ايم


ولي دل به پاييز نسپرده ايم


چو گادان خالي لب پنجره


پر از خاطرات ترک خورده ايم


به جنوب نگاه مي کنم . انتهايي ترين نقطه آسمون ، که مي دونم جنوبي ها مي بيننش . فکر مي کنم چقدر از اونجا فاصله دارم . گونه هام خيس اشک ميشه ...


 



جلوي دريا ايستاده م .


ساحل خلوت و ساکت ، هوا صاف و آفتابي ، دريا بدون موج .


ساحل فريدونکنار ، هميشه همين طوريه و خيلي خوب ، آدما رو به ياد فرشته هايي ميندازه که از دست دادن ...


آه مي کشم و به افق خيره مي مونم. چه مدته که هيچ انساني ناصر رو نديده ؟ چند وقته فرشته بلورينم رو از دست دادم ؟


چقدر زود ميگذره ...


حالا ديگه هيچ کس صداي خنده ها و گريه هاشو نمي شنوه.  حالا ديگه هيچ کس چشماي سياهشو نمي بينه و از نگاه نافذ و بي نهايت با محبتش خجالت نمي کشه. حالا تنها چيزي که مي شه گفت ، اينه که ما هنرمند بزرگي داشتيم با روحي صاف و دلي دريايي ، به نام ناصر عبداللهي ...


خيلي سخت جلوي گريه مو مي گيرم ...


 



مي خونه : بهت نگفتم تا حالا


اينکه چقدر دوستت دارم


اما حالا بهت ميگم


بي تو دارم کم ميارم


هر چي مي گردم دستمال پيدا کنم نيست.


وقتي ميگه : ازم نخواه با تو بمونم


تو هيچي از من نمي دوني


از شدت ناراحتي و خشم ديوونه مي شم. براي هزارمين بار ، اشکامو پاک مي کنم و سرش داد مي زنم : به چه حقي ؟ به چه حقي اينو به من ميگي ؟ به چه حقي اينو از من ميخواي ؟ به چه حقي از من ميخواي فراموشت کنم ؟


نوازشم مي کنه ، اعتنا نمي کنم ...


هر چي بيشتر مي خونه که آرومم کنه ، بيشتر گريه مي کنم ...


 


عاشقم ، نه ؟


 



¤ نويسنده: فرشته ناصري


+ جاويد ناصريا (پنجشنبه 10/5/1387 :: ساعت 4:41 عصر )

براي ورود به وبلاگ اختصاصي ناصريا روي لينک زير کليک کنيد.


http://nasserabdollahi.blogsky.com


¤ نويسنده: فرشته ناصري


+ فرشته من (پنجشنبه 6/4/1387 :: ساعت 1:0 عصر )

 


 درست نمي دونم , ده سالمه , يازده سالمه ... مطمئن نيستم.


توي اتاق نشستم و با تکاليفم کلنجار مي رم. چند دقيقه پيش , مادرم داشت ظرف مي شست. حالا پيشبند بسته و دستکش به دست , جلوي تلويزيون ايستاده و چيزي رو با خودش زمزمه مي کنه. صداي تلويزيون نسبتا بلنده و کلمه « نازتکه » مدام تکرار مي شه.


از اتاق ميام بيرون و نگاهي به تلويزيون ميندازم. تصاويري از طبيعت. هيچي نمي فهمم : يعني چي؟ با صداي بلند مي گم : شما اين آهنگ رو دوست داري ؟ مادرم ( با خوشحالي ) : آررررررررره.


با همون احساسات بچگيم ميگم : اين که بي معنيه. اصلا معلوم نيست چي مي خونه. مادرم نيم نگاهي به من ميندازه و به زمزمه کردنش ادامه ميده , و من دوباره به اتاقم بر ميگردم.



 


شاداب و سرحال از دوستام جدا ميشم و به طرف ماشينمون مي رم. تابستون همون سال بود که اين آردي سفيد صدفي رو خريديم. حالا اول دبيرستانم و بايد واسه سال هاي آينده م برنامه ريزي خوبي داشته باشم . در رو باز مي کنم و سوار صندلي جلو مي شم : سلام. مادرم جوابمو ميده. قيافه ش با هميشه فرق داره و چشماش برق مي زنه.


اصلا انتظارشو نداشتم : مادر من و ضبط ؟ مادر من و موسيقي ؟ مادر من و چنين خواننده اي ؟


شعر خاصي مي خونه : دل من يه روز به دريا زد و رفت ...


صداي قشنگي داره. فکر مي کنم : تازه وارده. موفق ميشه – شايد - .


هر روز , همين ترانه. مادرم نمي ذاره از اين جلوتر بره. نوار رو بر مي گردونه و دوباره « هواي حوا » رو گوش مي کنه.


کاغذ رو در ميارم و به اون عکس خيره مي شم : ماشالا , چه اعتماد به نفسي داره. با اين قيافه رو در روي اين همه خواننده نسل جديد وايستاده...


و آه مي کشم. بي تفاوت تر از هميشه.



 


زنگ فيزيک , زير لبي حرف مي زنيم , مي خنديم و خانوم از شلوغي کلاس حسابي شاکيه. نمي دونم داره چه درسي ميده. يهو بر ميگرده و با صداي بلند تينا رو مورد خطاب قرار ميده : کريمي , ساکت باش.


تينا فوري به نيلوفر اشاره مي کنه : خانوم نيلوفر ميگه ناصر عبداللهي رفته تو کما ! خانوم فيزيک – بي خبر تر از من ـ : ناصر عبداللهي کيه ؟ همه بچه ها – و من – يکصدا : خواننده !!!


توي ماشين ميشينم. خاله م صندلي عقب نشسته.


- مامان شنيدي عبداللهي رفته تو کما ؟ مادرم , با ظاهري بي تفاوت و دروني شايد آشوب : آره , تو اخبار گفت.


و زندگي , همچون گذشته.



 


گاهي دعا مي کنم : خدايا , زن و بچه ش . نمي شناختمش , مثل همه مردم خوش قلب دعا مي کردم. قضيه پوپک گلدره روم تاثير گذاشته بود. احساس مي کردم هيچ کسي از ICU زنده بيرون نمي ياد.



 


 و هفته بعد , روز چهارشنبه.


روي تخت دراز کشيده م و شيمي مي خونم. خيلي دوست دارم بگم عاشق شيمي ام , ولي نمي شه. هر وقت شيمي مي خونم احساس بدي پيدا مي کنم. و اون روز بدتر از هميشه ...


صداي تلويزيون باز بلند بود و خانوم اخبار گو , پس از سکوتي چند ثانيه اي , کاملا بلند و رسا گفت و صداش انگار شهر رو زير و رو کرد : ناصر عبداللهي هنرمند بزرگ ايران در گذشت !


به سرعت برق مي رم بيرون. يه نظر مي بينمش که با مردي با لباس بندري حرف مي زنه و پيرهنش زرد رنگه. و اين اولين باري بود که توي تلويزيون ديدمش.


- ... در حالي که يک ماه در کما به سر مي برد ...


خانوم گوينده خيلي زود صحبتشو تموم مي کنه و ميره سر خبر بعدي.


فقط سعي مي کنم اعتماد به نفسمو حفظ کنم : من مي دونستم. و ميرم توي اتاق.


مگه شيمي ميره توي کله م ؟!



 


تا اينجا , زندگي معمولي بود و همه چيز , بعد از اين شروع شد ...


¤ نويسنده: فرشته ناصري


+ حضور ، انساني با دو بال (دوشنبه 27/3/1387 :: ساعت 2:28 عصر )

حضور ، انساني با دو بال


تو را مي خوانم و افسوس که نيستي …


 


چقدر صبر ؟ چقدر شکيبايي ؟ چقدر چشم به در دوختن و ثانيه ها را شمردن , تا تو بيايي ؟


چقدر قلب را به گرو گذاشتن , تا قابل بداني من دنيايي را ...


 


بله , مي دانم. همه مي گويند ملکوت عشق مطلق است و نگاه از ديدنش سير نمي شود , ولي آخر مهر ما زميني ها هم ...


 


ارزشي ندارد ؟ شايد. شايد ندارد که بر نمي گردي. شايد ندارد که نمي خواني. شايد ندارد که روز و شب در گذرند و آفتاب و مهتاب در طلوع و افول ...


 


شايد به زخم من که مي پوشم ز چشم شهر آن را


در دستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست


شايد و يا شايد , هزاران شايد ديگر اگر چه


اينک به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست ...


 


تا کي عزيز دل ؟ تا کي فرشته  مهربان ؟ تا کي , اي خاطرات مرغ دريايي از خليج نيلگون فارس ؟ تا کي اي نسيم بهاري از هواي بندر هميشه شرجي ؟


 


کاش لحظات زيبايي بدون حضور تو نيز خلق مي شد. کاش پرواز , بي بالهاي تو نيز ممکن بود. کاش عشق بي تو نيز معنا پيدا مي کرد ... و کاش هرگز نگاهم به نگاه نافذ و پر معنايت نمي افتاد که دل و ايمانم را از دست بدهم و مهر تويي را بپذيرم که چون روز , روشن بود که ماندني نيستي ...


 


انسان کم طاقت است و نمي تواند کوچکي يک عمر را درک کند. من هم همانند تمام انسانها تا به حال دنيايي را نديده ام که هزار سالش به اندازه يک چشم بر هم زدن کوتاه باشد , من هم نمي فهمم چرا فرشته ها هرگز گناهي مرتکب نمي شوند , من هم نمي فهمم چرا زندگي در نگاه انسان , چون رود جاري است , هر چند اهل آسمان اعتقاد دارند زندگي لحظه رکود است , مرگ لحظه شکفتن , و ابديت وقت جلوه گري ...


 


مي دانم که هنوز خيلي زميني ام که قدر و منزلت آسمان را بدانم , اما بدان اي دوست , که اين تو بودي که راز پرواز را به من آموختي , اين تو بودي که کرانه هاي افق را نشانم دادي و به من گفتي براي رها شدن , بايد از زندگي گذشت و براي با عشق يکي شدن , بايد جسم مادي را از دست داد ...


 


اين تو بودي که رسم روزگار را نشانم دادي و ثانيه هايم شدي. آنقدر در وجودت غرق شدم که خودم را فراموش کردم , و حالا به سختي به خاطر مي آورم که زماني ‍«فرشته» بودم ...


 


نمي توانم فرشته بخوانمت. نه به خاطر اينکه با وجود مادي ات پرواز نمي کردي , نه به خاطر اينکه سرشار از ايمان و منزه کامل از گناه نيستي , نه به خاطر اينکه با ملکوت ارتباط نداري , و نه حتي به خاطر اينکه ساده تر از آني که چون فرشته ها , قلب ها را به تپش در آوري ... و هر چند ذهن و روح الهي فرشته ها را داري , ولي نمي توانم , جرئت ندارم , حق ندارم , و علاقه اي ندارم که تو را فرشته بنامم ...


 


آخر خداوند , انسان ها را برتر از فرشته ها آفريده ............!!!!!!


¤ نويسنده: فرشته ناصري


+ 1501 کيلومتر !!! (پنجشنبه 19/2/1387 :: ساعت 5:1 عصر )


1501 کيلومتر !!!  تاعشق ...


توجه : هر کس قادر به درک رابطه بين جغرافيا و عشق نيست , اين مطلب را نخواند !


-  از اينجا پا مي شي ميري سعادت آباد و جمشيديه , پدرت در مياد ! اگه ماشين داري که الحمد لله , اگر هم کسي رو داري که به فکرت باشه شکرا لله , اما اگه پياده باشي و به فرض با نامزدت قرار داشته باشي ... يه تاخير نيم دقيقه اي کافيه تا حداقل , يه شبانه روز مجبور شي فک بزني تا دوباره دلشو بدست بياري ... حالا اين فاصله رو يه کم بيشتر کن , از تهران تا نوشهر , و معشوقت رو کمي دست نيافتني تر در نظر بگير , فکرشو بکن , چقدر سخته. خيلي هنر کني و مايه دار باشي , يه هواپيما مي گيري ميري رامسر , از اونجا هم چيزي حدود 40 کيلومتر رو , حالا يا با اتوبوس يا با ماشين دوستت که چند ساله اونجا زندگي ميکنه طي مي کني که ساعت 4 بعد از ظهر لب دريا کنارش باشي. خدا رو شکر ميکني , چون کلي گشتي تا پيداش کردي و يه دنيا التماسش کردي که حاضر بشه باهات قدم بزنه.


بازم فاصله رو بيشتر کن , تهران تا يزد. و معشوق رو ... تصور کن رفته تو کما. خودتو به هر آب و آتيشي بزني , يه روز طول مي کشه بهش برسي. به محيط روحاني يزد که وارد ميشي , اشک تو چشمات جمع مي شه و با تمام وجودت دعا مي کني که اين دختر يزدي که تو يه سفر چند روزه مهمون پدرش بودي و بعد , با هزار اميد و آرزو از پدرش خواستگاريش کردي , شفا پيدا کنه.


-  هنوزم زوده ...


دورتر ! از تهران سوار هواپيما ميشي , 9 شب ميري آخرين خداحافظي رو با معشوقت بکني که هفته هاست تو بيمارستان امام خميني شيراز بستري شده. روزاي قشنگي رو با ياد مياري که با خنده هاش به خودت ميومدي و نگاهتو از چشماش مي گرفتي , و هنوز همه اينا ناچيز و بي ارزشن ...


-  گل گلاب , هر جا که هستي و به هرکي که دل بستي , خدارو شکر کن که خوشبخت ترين آدم دنيايي. قدر ثانيه هاي زندگيتو بدون , هيچي ارزش اينو نداره که خم به ابرو بياري يا بخواي اشکاي قشنگتو هدر بدي. اگه قرار باشه غصه ريز و درشت زندگيتو بخوري , نمي توني مقاومت کني. زندگي تورو مي شکنه , همون طور که منو شکست و اونايي رو که مثل من عاشقن ...


شايد نتونم بگم , شايد اجازه نده بگم , ولي همين قدر کافيه که بدونين عشق من , 1501 کيلومتر دورتر از تهران , توي شهر بندرعباس , دوساله که آروم و بي صدا خوابيده و هر چقدر هم که تند برم - حتي با سرعت نشستن نگاه يه انسان به دل انسانهاي ديگه - بازم نمي تونم بهش برسم. شايد تنها کاري که مي تونم به يادش بکنم , ساختن يه وبلاگ درباره عشقش باشه ...  


 


¤ نويسنده: فرشته ناصري


   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

»» منوها
[ RSS ]
[ Atom ]
[خانه]
[درباره من]
[ارتباط با من]
[پارسي بلاگ]
بازديد امروز: 3
بازديد ديروز: 4
مجموع بازديدها: 974
 

»» درباره خودم
فرشته اي در زمين
فرشته ناصري[-63]
من خودمم نه خاطره منظره ام نه پنجره ...
 

»» پيوندهاي روزانه
 

»»فهرست موضوعي يادداشت ها
 

»» لوگوي خودم
 

»» اشتراک در وبلاک

نام:

ايميل:

 
 

»» دوستان من
 

»» لوگوي دوستان من
 

»» وضعيت من در ياهو